۲۲
این نگاره توسط حامد منوچهری کوشا در تاریخ ۸م فروردین، ۱۳۸۹ و در دسته "اساطیر + اساطیر ایران باستان" ارسال شده است.

نویسنده :
 

به نظر من داستان جانسوز سیاوش، شاهکار داستان‌های شاهنامه است. شاهنامه‌ای که نام پر ارج فردوسی، شاعر چیره دست رمانتیسم ایران را با افتخار و مباهات تا جهان هست تکرار می‌کند که «نمیرم ازین پس که من زنده‌ام»

آشکار است که جاندارترین قسمت شاهنامه، جنگ ایران و توران است. شکی نیست که خونین‌ترین و خوفناک‌ترین این جنگ‌ها، همان‌ها بودند که برای انتقام خون سیاوش اتفاق افتادند.

فردوسی عاشق رزم و بزم، شیفته‌ی قد و بازو و شاعر عزم و هنر است. این شاعر که در هر جا نیرو و زیبایی را توأم می‌دید، نیرومندترین و زیباترین آفریده‌اش رستم است. این پهلوان سیستانی که زاده‌ی الهام فردوسی است، چه کارهای خارق العاده که نمی‌کند و چه معجزاتی که از او به میان نمی‌آید!!… رستم پهلوان اما بزرگ‌ترین اعجاز خود را در میدان جنگ برای انتقام خون «سیاوش» نشان داد.

 

خلاصه‌ی احوال سیاوش

۱٫چگونگی زایش سیاوش

۲٫ تربیت و اندیشه‌ی سیاوش

۳٫ سیاوش در توران: خواب افراسیاب و پذیرایی از سیاوش

۴٫ شهر «سیاوش گرد»

۵٫ شور بختی سیاوش: حیله‌ی گرسیوز، قتل سیاوش، سخن پایانی سیاوش.

در میان مردم چنین مشهور است که:

سیاوش پسر کیکاوس پادشاه کیانیان بیزار از عشق نامادری‌اش سودابه و بی‌وفایی پدرش کیکاوس به توران گریخت. او از طرف افراسیاب پادشاه توران به گرمی پذیرفته شد. با فرنگیس دختر خاقان ازدواج کرد. سرانجام به خشم افراسیاب دچار گشته و کشته شد. ایران و توران بر سر این خون ناروا در هم آویختند و قرن‌ها خون ریزی شد.

اما با جستجوی رموز اسطوره شناسی در داستان اندوه بار «ایلیاد» ایرانی، بر خوانندگان آشکار می‌شود که: سیاوش علاوه بر یک حقیقت تاریخی، یک رمز تاریخی آغشته به شعر است. این یک نماد است.

اسطوره شناسی اوضاع دوران پیش از تاریخ را به صورتی آمیخته به تخیل بیان می‌کند. داستان‌هایی این چنین، سالنامه‌ی دیرینی هستند از آن چه که «زمان‌های پیش از تاریخ» نامیده می‌شود.

اساطیر و افسانه‌ها از دیرباز با یکدیگر رابطه داشته و درهم آمیخته‌اند. این مورد حتی در باره‌ی ایران و توران که قرن‌ها در نبرد بودند، صدق می‌کند. این اساطیر آمیخته در قهرمانان شبیه و یا مشترک، نمود پیدا می‌کند مانند مشابهتی که در کلمات باتور (ترکی)، باگاتور (روسی)، و بهادر (فارسی) وجود دارد.

با استفاده از داستان سیاوش روشن می‌شود که هم باتور و هم بهادر یک قهمران مشترک میان ایران و توران هستند. آری هم چنان که مشهور است سیاوش به راستی یک ایرانی از نژاد خالص ایرانی نیست. فردوسی چگونگی زاده شدن او را چنین بیان می‌کند:

دو سردار از بهادران ایران، توس و گیو برای شکار به نزدیک مرزهای توران رفته بودند. در میانه‌ی شکار وجنگل ، به دختری گریزپا برخوردند. زیبایی دختر چون تیر بر دل هر دو پهلوان نشست. آن‌ها در حال شکار، هدف مژگان خدنگ این پری جنگل قرار گرفتند. پهلوانان سالخورده و سپیدموی مانند «کودکان گردو یافته» بر سر این پری بگومگو کردند. یکی گفت من او را نخست دیده‌ام. دیگری گفت من او را گرفته‌ام. هیچ کدام پس نمی‌رفت. سرانجام آن آفت جان را که دو دوست را دشمن یک دیگر کرده بود، نزد کیکاوس بردند. سرگذشت خود بیان کردند. او نیز مانند آن مرد گردو شکن، کشمکش را به نفع خود پایان داد.

به گفته‌ی فردوسی این دختر فسونگر، بلای جان پهلوانان، اصالتاً تورانی و از نسل گرسیوز برادر افراسیاب بود. بدین سان یک زیباروی تورانی از سلاله‌ی افراسیاب با شهریار ایران درآمیخت و در نتیجه:

جدا شد از او کودکی چون پری به چهره بسان بت آذری

به این «بت آذری» نام سیاوش دادند.

پرورش سیاوش را به رستم پهلوان واگذاردند. رستم او را هم چون خود دلاوری بار آورد. او جنگاوری آشنا به رزم و پهلوانی ماهر در بکارگیری اسلحه شد. با این حال او بیش‌تر از جنگ به صلح علاقه داشت.

فردوسی زیبایی را از نیرو جدا نمی‌کند. زیبایی سیاوش هوش از سر زنان می‌ربود. روحش نیز مانند جسمش زیبا بود. او پاکدامنی آسمانی بود.

با این ویژگی‌های مردانه اما او در محیطی نامردانه به دشواری‌ها و ماجراهای مهلک برخورد کرد. نخستین ماجرا با نامادری‌اش سودابه بود. سودابه زنی بود با زیبایی مشهور، حریص و یگانه. او به سیاوش جوان نرد عشق باخت در حالی که او پسر خوانده‌اش بود. چون پاسخ رد شنید، گزارش به کیکاوس برد. با روی خراشیده به حضور رسید و گفت : پسرت سر و صورتم خراشید و خواست بر من دست یازد. این گفت و بهتانی زد. سیاوش از سر راستی سرگذشت را گفت. پادشاه در میان پسر و زنش مانده بود. به پیشنهاد مؤبدان، دستور داد تا هردو برای شناختن گناه کار از آتش بگذرند. سیاوش از آتش گذشت و در امان شد.

ماجرای دوم از نظر نتیجه مهمتر بود. خاقان توران قسمتی مهمی از ایران زمین را تصاحب کرد. کیکاوس غریو جنگ سر داد. پسرش سیاوش را فرمانده‌ی سپاهیان کرد. رستم نیز با سیاوش جنگ را به خوبی پیش برد. تورانیان از ایران زمین بیرون شدند. اکنون جنگ از دفاع به حمله عوض شد. سپاه ایران می‌باید که وارد خاک توران شود. در این میان فرستادگان افراسیاب رسیدند. افراسیاب درخواست سازش داشت. سیاوش پذیرفت. برای پایان دادن به جنگ، خبر به پدر رساند. کیکاوس از پیشنهاد سیاوش برآشفت. او را از فرماندهی بر کنار کرد. دیگری را جانشین کرد و فرمان به ادامه‌ی جنگ داد. سیاوش پیشنهاد صلح را از فرمان پدر بهتر دید. از ایران بیرون شد و با سوارانی چند به توران پناه برد.

سیاوش با این کار در پی آن بود که فرصتی برای رسیدن به هدف بزرگش بیابد. هدف این بود نگذارد خونی که آمیخته از دو کشور در وجودش بود، بیهوده بر زمین ریزد. از این رو بایسته بود که ایران و توران سازش کنند. چون پیشنهادش را نپذیرفتند، او از پدر کناره گرفته و برای پیگیری پیشنهادش به افراسیاب پناهنده شد. سیاوش که به توران گذشت، در نامه‌ای به پدر هدفش را چنین بیان می‌کند:

«من به این جوانی خرد خود را پاس داشتم. خود بر نفسم چیره شدم. حرم شهریار نخستین اندوه را بر من آورد. ناچار به گذشتن از آتش وادار شدم. از این حال نیز رسته و به جنگ پرداختم. پیروز شدم. سرانجام سازش کردم. سازشی که دو جهان از آن شاد شوند. اما قلب شاه به سنگ مبدل شد.»

نیــــامد ز مــن هیــچ کــاری پسند

گشــــادن همـــان و همان نیز بنـــد

چو چشمش ز دیدار من گشت سیر

بر سیــــر گشتــــه نباشــــم دلیــــر

افراسیاب به خواب سیاوش را دیده بود. خواب سنجان به او گفته بودند که اگر با این جوان ستیز کند یا او به دستش جان دهد، تاج و تختش پایمال می‌شود، توران ویرانه می‌گردد و خون جهان را فرامی‌گیرد. از این رو افراسیاب می‌خواست دل سیاوش را با خود همراه سازد. سیاوش نیز افراسیاب را دوست می‌داشت. می‌خواست با توران رشته‌ها ببندد تا به هدفش برسد. از این رو به پیشنهاد پدرانه سردار پیران با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد.

افراسیاب یکی از زیباترین بخش‌های توران را برای آسایش و زندگی دامادش برگزید. سیاوش در آن جا بنایی مناسب با روحیه‌ی صلح طلبش آفرید. این بنا شاهکار جامعی از زیبایی‌های دو جهان بود. شاهنامه این بنا را که «سیاوش گرد» نام داشت، چنین توصیف می‌کند:

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همــــه جای شادی و آرام خورد

نه بینی در آن شهـــر بیمــار کس

یکی بوستان از بهشت است و بس

همــه آب‌ها روشن و خوش گوار

همیشه بر و بــوم او چـــون بهـــار

سردار پیران که برای گردآوری باج از دنیا به دستور افراسیاب بیرون آمده بود، بازگشته و میان گزارشات خود از «سیاوش گرد» گفت:

سیــاوش یکی جایگه ساخت نغز

پسنــدیده‌ی مـــردم پــــاک مغز

یکـــی شهر دیــدم که اندر زمین

نه بیند چنان کس به توران زمین

روز نیمی از شبانه روز است و نیمی دیگر شب. نیمی از ماه تاریک است و نیمی روشن. نیمی از سال سرد است و نیمی گرم. جهان از آغاز آفرینش صحنه‌ی نبرد دو نقطه‌ی رودررو، دو نیروی دشمن بوده است. گذشته بشر معمولاً سرگذشت این دو و ماجرای نبردشان است.

هم چنان که در هر چیز طبیعت، دو گانگی هست، گذران زمان نیز از آن در امان نیست. این دو گانگی به ویژه در دین زیبای ایرانی (زرتشتی) آشکار است: در برابر هر هرمزد یک اهریمن است. اینان همواره در ستیزند. برتری گاه از آن این است و گاه آن. تا جهان هست ستیز خواهد بود.

فلسفه تاریخی فردوسی از سر تا پا بیان این دو گانگی میان هرمزد و اهریمن است. پندی که او در دهان رستم پهلوان نهاده است،

چنیـــن است رســـم ســـرای درشــت

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

در هر صفحه‌ی شاهنامه، در هر زمانی که سر پر سودای پهلوانی از عرش بلند به فرش پست می‌رسد، تکرار می‌شود. وقتی می‌گوید «چنین است» سرنوشت حتمی دوران و آسمان را رقم می‌خورد.

این فلسفه تنها در ماجرای رستم و «دیو سپید» شاهنامه نیست بلکه در مفیتسوفل و فائوست از آثار گوته شاعر نامی آلمان دیده می‌شود.

سیاوش سرشار از اندیشه‌های مهرآمیز، بسان فائوست فرشته‌ای است که می‌خواهد جهان را بهشتی کند اما در برابر، گرسیوز در نقش مفیستوفل با نیات شیطانی‌اش ایستاده است. او رهبری یک «شاهزاده‌ی ایرانی مهاجر» را بر سرداران توران برنمی‌تابد. از سیاوش به افراسیاب بد می‌گوید:

فـــرستاده آمـــد ز کاوس شاه

نهانی به نزدیک او چنــــد گاه

ز روم و ز چین نیزش آمد پیام

همــی یاد کاوس گیرد به جام

تبهکار ترسوست. اگر این واژگونه بخوانی، ترسو تبهکار است. این کار از ترس گرامیداشت افراسیاب بر سیاوش بود. ضرب المثل «حادثه از آن ترسوست» مشهور می‌باشد. گرسیوز مانند یاغو از قهرمانان شکسپیر به وسوسه کردن افراسیاب که طبیعتی چون اوتللو داشت، پرداخت. گرسیوز توانست با این سخن چینی‌ها افراسیاب را از راه به در کند. حال آن که پیش‌تر افراسیاب از سردار پیران نزدیک‌ترین و معتبرترین سردارش شنیده بود که:

بدین زیب و آیین که داماد تست

به خوبــی به کـــام دل شاد تست

و چقدر افراسیاب از این گفته شادمان و آسوده بود.

توطئه‌ی دستمال یاغو را می‌دانید. افراسیاب و سیاوش نیز قربانی این نیرنگ گرسیوز نابکار شدند. افراسیاب به ناگاه لشکر کشید. سپاه برآراست و «سیاوش گرد» را به تندی در میان گرفت. سیاوش و یارانش در میان سپاهیان گرفتار محاصره شدند. سیاوش خود سرنوشت و سرانجامش را پیش بینی کرده بود که:

چــــو خرم شود جای آراسته

پدید آید از هر سویی خواسته

نباید مـــرا شاد بـــودن بســی

نشنیـــد برین کاخ دیگر کسی

با چنین حسی چون شنید که افراسیاب سپاه آراسته و آماده نبرد است، تصمیم به فرار گرفت اما نگریخت. همه‌ی راه‌ها را بسته یافت در چنین حالی خود را به تقدیر سپرد. یاران وفادارش خواستند تا ایستادگی کنند، اما

چگفت آن خردمند با رأی و هوش

کـــه با اختـــر بد بمردی مــکوش

سیاوش با افراسیاب رو به رو آمد و گفت:

چرا جنگجـــو آمـــدی با سپاه

چرا کشت خواهی مرا بی گناه

خواست افراسیاب را از آرام نماید اما گرسیوز نابکار فرصت نداد و شیطان صفتانه سیاوش را خطاب کرد وگفت:

گـــر ایدر چنین بی‌گناه آمدی

چـــرا با زره نزد شـــــاه آمدی

پذیره شدن زین نشان راه نیست

کمـــان و زه هدیه‌ی شاه نیست

دیگر همه چیز به پایان بود. قلب افراسیاب از مهر خالی شده و نیرنگ گرسیوز خردش را گوشه نشین کرده بود. او گفته مؤبدان را فراموش کرد:

اگـــر با سیاوش کند شــاه جنگ

چو دیبه شود روی گیتی به رنگ

وگـر او شود کشته بر دست شاه

به توران نماند سر و تخت و گاه

سرازیــــر آشوب گـــردد زمین

ز بهــــر سیاوش بجنــگ و بکین

خشم چشمان افراسیاب را بسته بود. به جلاد دستور داد سر هم چون «بت آذری» سیاوش را از تن جدا کنند. در این لحظه‌ی ترسناک، فرنگیس دختر افراسیاب آمد. دلسوخته حکایت از بی‌گناهی سیاوش کرد. از پدر خواهش نمود. خواست تا سیاوش بخشیده گردد. اما با این خواهش‌ها او کاری از پیش نبرد. کم مانده بود که خود نیز کشته شود. تنها با خواهش برخی ندیمگان مجازات مرگ او به زندان تغییر یافت.

کار جلاد را سرداری به نام کرو انجام می‌داد. این شخص در یک همآوردی، از سیاوش شکست خورده بود. اکنون خواستار بود که در این فرصت گرانبها سیاوش را بکشد. چون خنجر انتقام کرو با کینه‌ای تلخ، بر گردن بی‌گناه سیاوش رفت، آن ستمدیده بزرگ صلح ایران و توران در پایان گفت:

از ایران و توران برآیـد خروش

جهانی ز خون من آید به جوش

 

تماس با نویسنده:

shahmarasi@yahoo.com

 

پی نوشتها:

۱ . گریلوف نویسندة روسی در داستانی که به سبک لافونتن نوشته، دعوای دو کودک گردو یافته را بیان می‌کند. کودکی دیدن گردو و دیگری برداشتن آن را ادعا کرده و کم مانده بود که غوغایی رخ دهد. سرانجام رهگذری را به قضاوت فراخواندند. رهگذر گردو را شکافت، نیمی از پوست آن را به یکی و نیم دیگر را به کودک دوم داد. خود نیز گردو را خورده و به غائله پایان داد.

۲ . به روایت افسانه‌ها، در ایران قدیم که به آتش مقدس ایمان داشتند، عادت بر آن بود که متهمان را از آتش مقدس بگذرانند. اگر متهم بی‌گناه بود، آتش را با او کاری نبود.

۳ . وزیر افراسیاب.

منبع:سایت باشگاه اندیشه-نوشته آقای پرویز شاهمرسی


کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + ""

۲۲ دیدگاه »

  1. arya گفته است :

    خیلی عالی بود
    فقط در سطر دوم بیت دوم شعر فردوسی کلمه خداوند اشتباهاً خوداوند نوشته شده .

    [پاسخ]

    کیوان 12 ساله پاسخ در تاريخ آبان ۲۹م, ۱۳۹۰ ۱۷:۴۱:

    سلام دوستان عزیز.اسم من کیوانه.من نذر کرده بودم اگه تیزهوشان قبول بشم ۳۰۰۰۰ تاصلوات بفرستم ولی تا الآن فقط ۶۰۰۰ تا فرستادم.
    اگه دوست دارین میتونین تو فرستادنشون کمکم کنین فقط لطف کنین هر چن تا که فرستادین در پاسخ به من تعدادشونو بنویسین.خیلی ممنون
    (توروخدا بفرستین ولی الکی ننویسین)
    بازم ممنون

    [پاسخ]

    سارگل پاسخ در تاريخ تیر ۲۰م, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۴:

    آخی الهی بمیرم واست آخه مگه تحفه ی نطنزه تیزهوشان کهواسش۳۰۰۰۰تا صلوات نذر کردی؟؟
    من سه سال راهنمایی و الآنم دارم میرم سوم دبیرستان همه رو توی مدرسه استعدادهای درخشان بودم،اگه هم الآن نمیام بیرون از سمپاد واسه اینه که نگن کم آورده،اگه هنوز نتایج نیومده ۲ برابر این تعداد صلوات رو واسه قبول نشدنت بفرست اینطوری سختی و عذابش مال۳ ماهته نه ۷سال از بهترین سالهای عمرت…
    موفق باشی کیوان جان!

    [پاسخ]

    کیوان 12 ساله پاسخ در تاريخ آبان ۲۹م, ۱۳۹۰ ۱۷:۵۴:

    دیدگاه تکراری شناسایی شد؛ شما پیش از این هم چنین چیزی گفته بودید

    [پاسخ]

  2. بابک رحمانی پاک گفته است :

    مطالب آموزنده هستند اما سطح علمی را سنگین تر نمایید…..mer30

    [پاسخ]

  3. nima rezvan گفته است :

    Thank a lot for ur favorit
    I enjoyed very much

    [پاسخ]

    مهسا پاسخ در تاريخ آبان ۲۹م, ۱۳۹۰ ۱۷:۴۷:

    بی سواد یا برو کلاس زبان یاد بگیر یا اینقدر الکی ادعات نشه.پایینو ببین:
    Thanks a lot for our favorite
    I enjoyed very much

    [پاسخ]

    امیر براتی پاسخ در تاريخ آذر ۷م, ۱۳۹۰ ۲۳:۵۱:

    سلام-من دانشجوی دانشگاه پیام نور دانشگاه پاکدشت رشته اقتصاد

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۵:

    سلام به من زنگ بزن۰۹۳۹۴۴۵۳۰۳۲

    [پاسخ]

  4. شیدا گفته است :

    سلام وب زیبایی داری ممنون
    منتظرتم
    بای………….

    [پاسخ]

  5. کیوان گفته است :

    باسلام.خیلی عالی بود.راستی هرکس کامپیوتر دسته دوم (LCD)که۹ماه کارکرده می خواهد بخرد. داخل یکی از نظر سنجی ها شماره ی تلفن خود را بنویسد و بنویسد که می خواهد او را چند بخرد.
    همه ی اجزای ان =۴۷۰هزارتومان باتخفیف بسیار عالی

    [پاسخ]

  6. کیوان گفته است :

    باسلام.خیلی عالی بود.راستی هرکس کامپیوتر دسته دوم (LCD)که۹ماه کارکرده می خواهد بخرد. داخل یکی از نظر سنجی ها شماره ی تلفن خود را بنویسد و بنویسد که می خواهد او را چند بخرد.
    همهی اجزای ان =۴۷۰هزارتومان باتخفیف بسیار عالی

    [پاسخ]

  7. کیوان 12 ساله گفته است :

    به نظر من داستان جانسوز سیاوش، شاهکار داستان‌های شاهنامه است. شاهنامه‌ای که نام پر ارج فردوسی، شاعر چیره دست رمانتیسم ایران را با افتخار و مباهات تا جهان هست تکرار می‌کند که «نمیرم ازین پس که من زنده‌ام»

    آشکار است که جاندارترین قسمت شاهنامه، جنگ ایران و توران است. شکی نیست که خونین‌ترین و خوفناک‌ترین این جنگ‌ها، همان‌ها بودند که برای انتقام خون سیاوش اتفاق افتادند.

    فردوسی عاشق رزم و بزم، شیفته‌ی قد و بازو و شاعر عزم و هنر است. این شاعر که در هر جا نیرو و زیبایی را توأم می‌دید، نیرومندترین و زیباترین آفریده‌اش رستم است. این پهلوان سیستانی که زاده‌ی الهام فردوسی است، چه کارهای خارق العاده که نمی‌کند و چه معجزاتی که از او به میان نمی‌آید!!… رستم پهلوان اما بزرگ‌ترین اعجاز خود را در میدان جنگ برای انتقام خون «سیاوش» نشان داد.

    خلاصه‌ی احوال سیاوش

    ۱٫چگونگی زایش سیاوش

    ۲٫ تربیت و اندیشه‌ی سیاوش

    ۳٫ سیاوش در توران: خواب افراسیاب و پذیرایی از سیاوش

    ۴٫ شهر «سیاوش گرد»

    ۵٫ شور بختی سیاوش: حیله‌ی گرسیوز، قتل سیاوش، سخن پایانی سیاوش.

    در میان مردم چنین مشهور است که:

    سیاوش پسر کیکاوس پادشاه کیانیان بیزار از عشق نامادری‌اش سودابه و بی‌وفایی پدرش کیکاوس به توران گریخت. او از طرف افراسیاب پادشاه توران به گرمی پذیرفته شد. با فرنگیس دختر خاقان ازدواج کرد. سرانجام به خشم افراسیاب دچار گشته و کشته شد. ایران و توران بر سر این خون ناروا در هم آویختند و قرن‌ها خون ریزی شد.

    اما با جستجوی رموز اسطوره شناسی در داستان اندوه بار «ایلیاد» ایرانی، بر خوانندگان آشکار می‌شود که: سیاوش علاوه بر یک حقیقت تاریخی، یک رمز تاریخی آغشته به شعر است. این یک نماد است.

    اسطوره شناسی اوضاع دوران پیش از تاریخ را به صورتی آمیخته به تخیل بیان می‌کند. داستان‌هایی این چنین، سالنامه‌ی دیرینی هستند از آن چه که «زمان‌های پیش از تاریخ» نامیده می‌شود.

    اساطیر و افسانه‌ها از دیرباز با یکدیگر رابطه داشته و درهم آمیخته‌اند. این مورد حتی در باره‌ی ایران و توران که قرن‌ها در نبرد بودند، صدق می‌کند. این اساطیر آمیخته در قهرمانان شبیه و یا مشترک، نمود پیدا می‌کند مانند مشابهتی که در کلمات باتور (ترکی)، باگاتور (روسی)، و بهادر (فارسی) وجود دارد.

    با استفاده از داستان سیاوش روشن می‌شود که هم باتور و هم بهادر یک قهمران مشترک میان ایران و توران هستند. آری هم چنان که مشهور است سیاوش به راستی یک ایرانی از نژاد خالص ایرانی نیست. فردوسی چگونگی زاده شدن او را چنین بیان می‌کند:

    دو سردار از بهادران ایران، توس و گیو برای شکار به نزدیک مرزهای توران رفته بودند. در میانه‌ی شکار وجنگل ، به دختری گریزپا برخوردند. زیبایی دختر چون تیر بر دل هر دو پهلوان نشست. آن‌ها در حال شکار، هدف مژگان خدنگ این پری جنگل قرار گرفتند. پهلوانان سالخورده و سپیدموی مانند «کودکان گردو یافته» بر سر این پری بگومگو کردند. یکی گفت من او را نخست دیده‌ام. دیگری گفت من او را گرفته‌ام. هیچ کدام پس نمی‌رفت. سرانجام آن آفت جان را که دو دوست را دشمن یک دیگر کرده بود، نزد کیکاوس بردند. سرگذشت خود بیان کردند. او نیز مانند آن مرد گردو شکن، کشمکش را به نفع خود پایان داد.

    به گفته‌ی فردوسی این دختر فسونگر، بلای جان پهلوانان، اصالتاً تورانی و از نسل گرسیوز برادر افراسیاب بود. بدین سان یک زیباروی تورانی از سلاله‌ی افراسیاب با شهریار ایران درآمیخت و در نتیجه:

    جدا شد از او کودکی چون پری به چهره بسان بت آذری

    به این «بت آذری» نام سیاوش دادند.

    پرورش سیاوش را به رستم پهلوان واگذاردند. رستم او را هم چون خود دلاوری بار آورد. او جنگاوری آشنا به رزم و پهلوانی ماهر در بکارگیری اسلحه شد. با این حال او بیش‌تر از جنگ به صلح علاقه داشت.

    فردوسی زیبایی را از نیرو جدا نمی‌کند. زیبایی سیاوش هوش از سر زنان می‌ربود. روحش نیز مانند جسمش زیبا بود. او پاکدامنی آسمانی بود.

    با این ویژگی‌های مردانه اما او در محیطی نامردانه به دشواری‌ها و ماجراهای مهلک برخورد کرد. نخستین ماجرا با نامادری‌اش سودابه بود. سودابه زنی بود با زیبایی مشهور، حریص و یگانه. او به سیاوش جوان نرد عشق باخت در حالی که او پسر خوانده‌اش بود. چون پاسخ رد شنید، گزارش به کیکاوس برد. با روی خراشیده به حضور رسید و گفت : پسرت سر و صورتم خراشید و خواست بر من دست یازد. این گفت و بهتانی زد. سیاوش از سر راستی سرگذشت را گفت. پادشاه در میان پسر و زنش مانده بود. به پیشنهاد مؤبدان، دستور داد تا هردو برای شناختن گناه کار از آتش بگذرند. سیاوش از آتش گذشت و در امان شد.

    ماجرای دوم از نظر نتیجه مهمتر بود. خاقان توران قسمتی مهمی از ایران زمین را تصاحب کرد. کیکاوس غریو جنگ سر داد. پسرش سیاوش را فرمانده‌ی سپاهیان کرد. رستم نیز با سیاوش جنگ را به خوبی پیش برد. تورانیان از ایران زمین بیرون شدند. اکنون جنگ از دفاع به حمله عوض شد. سپاه ایران می‌باید که وارد خاک توران شود. در این میان فرستادگان افراسیاب رسیدند. افراسیاب درخواست سازش داشت. سیاوش پذیرفت. برای پایان دادن به جنگ، خبر به پدر رساند. کیکاوس از پیشنهاد سیاوش برآشفت. او را از فرماندهی بر کنار کرد. دیگری را جانشین کرد و فرمان به ادامه‌ی جنگ داد. سیاوش پیشنهاد صلح را از فرمان پدر بهتر دید. از ایران بیرون شد و با سوارانی چند به توران پناه برد.

    سیاوش با این کار در پی آن بود که فرصتی برای رسیدن به هدف بزرگش بیابد. هدف این بود نگذارد خونی که آمیخته از دو کشور در وجودش بود، بیهوده بر زمین ریزد. از این رو بایسته بود که ایران و توران سازش کنند. چون پیشنهادش را نپذیرفتند، او از پدر کناره گرفته و برای پیگیری پیشنهادش به افراسیاب پناهنده شد. سیاوش که به توران گذشت، در نامه‌ای به پدر هدفش را چنین بیان می‌کند:

    «من به این جوانی خرد خود را پاس داشتم. خود بر نفسم چیره شدم. حرم شهریار نخستین اندوه را بر من آورد. ناچار به گذشتن از آتش وادار شدم. از این حال نیز رسته و به جنگ پرداختم. پیروز شدم. سرانجام سازش کردم. سازشی که دو جهان از آن شاد شوند. اما قلب شاه به سنگ مبدل شد.»

    نیــــامد ز مــن هیــچ کــاری پسند

    گشــــادن همـــان و همان نیز بنـــد

    چو چشمش ز دیدار من گشت سیر

    بر سیــــر گشتــــه نباشــــم دلیــــر

    افراسیاب به خواب سیاوش را دیده بود. خواب سنجان به او گفته بودند که اگر با این جوان ستیز کند یا او به دستش جان دهد، تاج و تختش پایمال می‌شود، توران ویرانه می‌گردد و خون جهان را فرامی‌گیرد. از این رو افراسیاب می‌خواست دل سیاوش را با خود همراه سازد. سیاوش نیز افراسیاب را دوست می‌داشت. می‌خواست با توران رشته‌ها ببندد تا به هدفش برسد. از این رو به پیشنهاد پدرانه سردار پیران با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد.

    افراسیاب یکی از زیباترین بخش‌های توران را برای آسایش و زندگی دامادش برگزید. سیاوش در آن جا بنایی مناسب با روحیه‌ی صلح طلبش آفرید. این بنا شاهکار جامعی از زیبایی‌های دو جهان بود. شاهنامه این بنا را که «سیاوش گرد» نام داشت، چنین توصیف می‌کند:

    نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

    همــــه جای شادی و آرام خورد

    نه بینی در آن شهـــر بیمــار کس

    یکی بوستان از بهشت است و بس

    همــه آب‌ها روشن و خوش گوار

    همیشه بر و بــوم او چـــون بهـــار

    سردار پیران که برای گردآوری باج از دنیا به دستور افراسیاب بیرون آمده بود، بازگشته و میان گزارشات خود از «سیاوش گرد» گفت:

    سیــاوش یکی جایگه ساخت نغز

    پسنــدیده‌ی مـــردم پــــاک مغز

    یکـــی شهر دیــدم که اندر زمین

    نه بیند چنان کس به توران زمین

    روز نیمی از شبانه روز است و نیمی دیگر شب. نیمی از ماه تاریک است و نیمی روشن. نیمی از سال سرد است و نیمی گرم. جهان از آغاز آفرینش صحنه‌ی نبرد دو نقطه‌ی رودررو، دو نیروی دشمن بوده است. گذشته بشر معمولاً سرگذشت این دو و ماجرای نبردشان است.

    هم چنان که در هر چیز طبیعت، دو گانگی هست، گذران زمان نیز از آن در امان نیست. این دو گانگی به ویژه در دین زیبای ایرانی (زرتشتی) آشکار است: در برابر هر هرمزد یک اهریمن است. اینان همواره در ستیزند. برتری گاه از آن این است و گاه آن. تا جهان هست ستیز خواهد بود.

    فلسفه تاریخی فردوسی از سر تا پا بیان این دو گانگی میان هرمزد و اهریمن است. پندی که او در دهان رستم پهلوان نهاده است،

    چنیـــن است رســـم ســـرای درشــت

    گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

    در هر صفحه‌ی شاهنامه، در هر زمانی که سر پر سودای پهلوانی از عرش بلند به فرش پست می‌رسد، تکرار می‌شود. وقتی می‌گوید «چنین است» سرنوشت حتمی دوران و آسمان را رقم می‌خورد.

    این فلسفه تنها در ماجرای رستم و «دیو سپید» شاهنامه نیست بلکه در مفیتسوفل و فائوست از آثار گوته شاعر نامی آلمان دیده می‌شود.

    سیاوش سرشار از اندیشه‌های مهرآمیز، بسان فائوست فرشته‌ای است که می‌خواهد جهان را بهشتی کند اما در برابر، گرسیوز در نقش مفیستوفل با نیات شیطانی‌اش ایستاده است. او رهبری یک «شاهزاده‌ی ایرانی مهاجر» را بر سرداران توران برنمی‌تابد. از سیاوش به افراسیاب بد می‌گوید:

    فـــرستاده آمـــد ز کاوس شاه

    نهانی به نزدیک او چنــــد گاه

    ز روم و ز چین نیزش آمد پیام

    همــی یاد کاوس گیرد به جام

    تبهکار ترسوست. اگر این واژگونه بخوانی، ترسو تبهکار است. این کار از ترس گرامیداشت افراسیاب بر سیاوش بود. ضرب المثل «حادثه از آن ترسوست» مشهور می‌باشد. گرسیوز مانند یاغو از قهرمانان شکسپیر به وسوسه کردن افراسیاب که طبیعتی چون اوتللو داشت، پرداخت. گرسیوز توانست با این سخن چینی‌ها افراسیاب را از راه به در کند. حال آن که پیش‌تر افراسیاب از سردار پیران نزدیک‌ترین و معتبرترین سردارش شنیده بود که:

    بدین زیب و آیین که داماد تست

    به خوبــی به کـــام دل شاد تست

    و چقدر افراسیاب از این گفته شادمان و آسوده بود.

    توطئه‌ی دستمال یاغو را می‌دانید. افراسیاب و سیاوش نیز قربانی این نیرنگ گرسیوز نابکار شدند. افراسیاب به ناگاه لشکر کشید. سپاه برآراست و «سیاوش گرد» را به تندی در میان گرفت. سیاوش و یارانش در میان سپاهیان گرفتار محاصره شدند. سیاوش خود سرنوشت و سرانجامش را پیش بینی کرده بود که:

    چــــو خرم شود جای آراسته

    پدید آید از هر سویی خواسته

    نباید مـــرا شاد بـــودن بســی

    نشنیـــد برین کاخ دیگر کسی

    با چنین حسی چون شنید که افراسیاب سپاه آراسته و آماده نبرد است، تصمیم به فرار گرفت اما نگریخت. همه‌ی راه‌ها را بسته یافت در چنین حالی خود را به تقدیر سپرد. یاران وفادارش خواستند تا ایستادگی کنند، اما

    چگفت آن خردمند با رأی و هوش

    کـــه با اختـــر بد بمردی مــکوش

    سیاوش با افراسیاب رو به رو آمد و گفت:

    چرا جنگجـــو آمـــدی با سپاه

    چرا کشت خواهی مرا بی گناه

    خواست افراسیاب را از آرام نماید اما گرسیوز نابکار فرصت نداد و شیطان صفتانه سیاوش را خطاب کرد وگفت:

    گـــر ایدر چنین بی‌گناه آمدی

    چـــرا با زره نزد شـــــاه آمدی

    پذیره شدن زین نشان راه نیست

    کمـــان و زه هدیه‌ی شاه نیست

    دیگر همه چیز به پایان بود. قلب افراسیاب از مهر خالی شده و نیرنگ گرسیوز خردش را گوشه نشین کرده بود. او گفته مؤبدان را فراموش کرد:

    اگـــر با سیاوش کند شــاه جنگ

    چو دیبه شود روی گیتی به رنگ

    وگـر او شود کشته بر دست شاه

    به توران نماند سر و تخت و گاه

    سرازیــــر آشوب گـــردد زمین

    ز بهــــر سیاوش بجنــگ و بکین

    خشم چشمان افراسیاب را بسته بود. به جلاد دستور داد سر هم چون «بت آذری» سیاوش را از تن جدا کنند. در این لحظه‌ی ترسناک، فرنگیس دختر افراسیاب آمد. دلسوخته حکایت از بی‌گناهی سیاوش کرد. از پدر خواهش نمود. خواست تا سیاوش بخشیده گردد. اما با این خواهش‌ها او کاری از پیش نبرد. کم مانده بود که خود نیز کشته شود. تنها با خواهش برخی ندیمگان مجازات مرگ او به زندان تغییر یافت.

    کار جلاد را سرداری به نام کرو انجام می‌داد. این شخص در یک همآوردی، از سیاوش شکست خورده بود. اکنون خواستار بود که در این فرصت گرانبها سیاوش را بکشد. چون خنجر انتقام کرو با کینه‌ای تلخ، بر گردن بی‌گناه سیاوش رفت، آن ستمدیده بزرگ صلح ایران و توران در پایان گفت:

    از ایران و توران برآیـد خروش

    جهانی ز خون من آید به جوش

    تماس با نویسنده:

    shahmarasi@yahoo.com

    پی نوشتها:

    ۱ . گریلوف نویسندة روسی در داستانی که به سبک لافونتن نوشته، دعوای دو کودک گردو یافته را بیان می‌کند. کودکی دیدن گردو و دیگری برداشتن آن را ادعا کرده و کم مانده بود که غوغایی رخ دهد. سرانجام رهگذری را به قضاوت فراخواندند. رهگذر گردو را شکافت، نیمی از پوست آن را به یکی و نیم دیگر را به کودک دوم داد. خود نیز گردو را خورده و به غائله پایان داد.

    ۲ . به روایت افسانه‌ها، در ایران قدیم که به آتش مقدس ایمان داشتند، عادت بر آن بود که متهمان را از آتش مقدس بگذرانند. اگر متهم بی‌گناه بود، آتش را با او کاری نبود.

    ۳ . وزیر افراسیاب.

    منبع:سایت باشگاه اندیشه-نوشته آقای پرویز شاهمرسی

    کلمات کلیدی : ” آب” + “آتش” + “آتش مقدس” + “آفرینش” + “اتر” + “ازدواج” + “اساطیر” + “اسطوره” + “افراسیاب” + “افسانه” + “اهریمن” + “اکد” + “ایران” + “تراژدی” + “ترک” + “تور” + “توران” + “توس” + “جهان” + “حرم” + “داستان” + “دین” + “رستم” + “زرتشت” + “زن” + “زنان” + “سرنوشت” + “سوگ سیاوش” + “سیاوش” + “شاهنامه” + “طبیعت” + “عشق” + “فردوسی” + “فردوسی” + “فرنگیس” + “قهرمان” + “مانی” + “مرگ” + “موی” + “نماد” + “هرمزد” + “هند” + “وستا” + “پادشاه” + “پهلوان” + “گوت”

    ۴ دیدگاه »
    arya گفته است :

    ۹م فروردین، ۱۳۸۹ در ۰۸:۳۰
    خیلی عالی بود
    فقط در سطر دوم بیت دوم شعر فردوسی کلمه خداوند اشتباهاً خوداوند نوشته شده .

    [پاسخ]
    بابک رحمانی پاک گفته است :

    ۱۲م فروردین، ۱۳۸۹ در ۱۶:۰۷
    مطالب آموزنده هستند اما سطح علمی را سنگین تر نمایید…..mer30

    [پاسخ]
    nima rezvan گفته است :

    ۱۳م فروردین، ۱۳۸۹ در ۱۹:۱۹
    Thank a lot for ur favorit
    I enjoyed very much

    [پاسخ]
    شیدا گفته است :

    ۲۱م آبان، ۱۳۹۰ (۲ weeks ago) در ۲۳:۲۳
    سلام وب زیبایی داری ممنون
    منتظرتم
    بای………….

    [پاسخ]

    اندیشه خود را به یادگار بگذارید
    - لطفاً به صورت پارسی بنویسید
    - برای تماس با مدیریت به “صفحه تماس” بروید
    - برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به “انجمن گفتگو” رفته و بگو مگو کنید
    نام (لازم)

    ایمیل (پنهان می‌شود) (لازم)

    وبلاگ

    به نظر من داستان جانسوز سیاوش، شاهکار داستان‌های شاهنامه است. شاهنامه‌ای که نام پر ارج فردوسی، شاعر چیره دست رمانتیسم ایران را با افتخار و مباهات تا جهان هست تکرار می‌کند که «نمیرم ازین پس که من زنده‌ام»

    آشکار است که جاندارترین قسمت شاهنامه، جنگ ایران و توران است. شکی نیست که خونین‌ترین و خوفناک‌ترین این جنگ‌ها، همان‌ها بودند که برای انتقام خون سیاوش اتفاق افتادند.

    فردوسی عاشق رزم و بزم، شیفته‌ی قد و بازو و شاعر عزم و هنر است. این شاعر که در هر جا نیرو و زیبایی را توأم می‌دید، نیرومندترین و زیباترین آفریده‌اش رستم است. این پهلوان سیستانی که زاده‌ی الهام فردوسی است، چه کارهای خارق العاده که نمی‌کند و چه معجزاتی که از او به میان نمی‌آید!!… رستم پهلوان اما بزرگ‌ترین اعجاز خود را در میدان جنگ برای انتقام خون «سیاوش» نشان داد.

    خلاصه‌ی احوال سیاوش

    ۱٫چگونگی زایش سیاوش

    ۲٫ تربیت و اندیشه‌ی سیاوش

    ۳٫ سیاوش در توران: خواب افراسیاب و پذیرایی از سیاوش

    ۴٫ شهر «سیاوش گرد»

    ۵٫ شور بختی سیاوش: حیله‌ی گرسیوز، قتل سیاوش، سخن پایانی سیاوش.

    در میان مردم چنین مشهور است که:

    سیاوش پسر کیکاوس پادشاه کیانیان بیزار از عشق نامادری‌اش سودابه و بی‌وفایی پدرش کیکاوس به توران گریخت. او از طرف افراسیاب پادشاه توران به گرمی پذیرفته شد. با فرنگیس دختر خاقان ازدواج کرد. سرانجام به خشم افراسیاب دچار گشته و کشته شد. ایران و توران بر سر این خون ناروا در هم آویختند و قرن‌ها خون ریزی شد.

    اما با جستجوی رموز اسطوره شناسی در داستان اندوه بار «ایلیاد» ایرانی، بر خوانندگان آشکار می‌شود که: سیاوش علاوه بر یک حقیقت تاریخی، یک رمز تاریخی آغشته به شعر است. این یک نماد است.

    اسطوره شناسی اوضاع دوران پیش از تاریخ را به صورتی آمیخته به تخیل بیان می‌کند. داستان‌هایی این چنین، سالنامه‌ی دیرینی هستند از آن چه که «زمان‌های پیش از تاریخ» نامیده می‌شود.

    اساطیر و افسانه‌ها از دیرباز با یکدیگر رابطه داشته و درهم آمیخته‌اند. این مورد حتی در باره‌ی ایران و توران که قرن‌ها در نبرد بودند، صدق می‌کند. این اساطیر آمیخته در قهرمانان شبیه و یا مشترک، نمود پیدا می‌کند مانند مشابهتی که در کلمات باتور (ترکی)، باگاتور (روسی)، و بهادر (فارسی) وجود دارد.

    با استفاده از داستان سیاوش روشن می‌شود که هم باتور و هم بهادر یک قهمران مشترک میان ایران و توران هستند. آری هم چنان که مشهور است سیاوش به راستی یک ایرانی از نژاد خالص ایرانی نیست. فردوسی چگونگی زاده شدن او را چنین بیان می‌کند:

    دو سردار از بهادران ایران، توس و گیو برای شکار به نزدیک مرزهای توران رفته بودند. در میانه‌ی شکار وجنگل ، به دختری گریزپا برخوردند. زیبایی دختر چون تیر بر دل هر دو پهلوان نشست. آن‌ها در حال شکار، هدف مژگان خدنگ این پری جنگل قرار گرفتند. پهلوانان سالخورده و سپیدموی مانند «کودکان گردو یافته» بر سر این پری بگومگو کردند. یکی گفت من او را نخست دیده‌ام. دیگری گفت من او را گرفته‌ام. هیچ کدام پس نمی‌رفت. سرانجام آن آفت جان را که دو دوست را دشمن یک دیگر کرده بود، نزد کیکاوس بردند. سرگذشت خود بیان کردند. او نیز مانند آن مرد گردو شکن، کشمکش را به نفع خود پایان داد.

    به گفته‌ی فردوسی این دختر فسونگر، بلای جان پهلوانان، اصالتاً تورانی و از نسل گرسیوز برادر افراسیاب بود. بدین سان یک زیباروی تورانی از سلاله‌ی افراسیاب با شهریار ایران درآمیخت و در نتیجه:

    جدا شد از او کودکی چون پری به چهره بسان بت آذری

    به این «بت آذری» نام سیاوش دادند.

    پرورش سیاوش را به رستم پهلوان واگذاردند. رستم او را هم چون خود دلاوری بار آورد. او جنگاوری آشنا به رزم و پهلوانی ماهر در بکارگیری اسلحه شد. با این حال او بیش‌تر از جنگ به صلح علاقه داشت.

    فردوسی زیبایی را از نیرو جدا نمی‌کند. زیبایی سیاوش هوش از سر زنان می‌ربود. روحش نیز مانند جسمش زیبا بود. او پاکدامنی آسمانی بود.

    با این ویژگی‌های مردانه اما او در محیطی نامردانه به دشواری‌ها و ماجراهای مهلک برخورد کرد. نخستین ماجرا با نامادری‌اش سودابه بود. سودابه زنی بود با زیبایی مشهور، حریص و یگانه. او به سیاوش جوان نرد عشق باخت در حالی که او پسر خوانده‌اش بود. چون پاسخ رد شنید، گزارش به کیکاوس برد. با روی خراشیده به حضور رسید و گفت : پسرت سر و صورتم خراشید و خواست بر من دست یازد. این گفت و بهتانی زد. سیاوش از سر راستی سرگذشت را گفت. پادشاه در میان پسر و زنش مانده بود. به پیشنهاد مؤبدان، دستور داد تا هردو برای شناختن گناه کار از آتش بگذرند. سیاوش از آتش گذشت و در امان شد.

    ماجرای دوم از نظر نتیجه مهمتر بود. خاقان توران قسمتی مهمی از ایران زمین را تصاحب کرد. کیکاوس غریو جنگ سر داد. پسرش سیاوش را فرمانده‌ی سپاهیان کرد. رستم نیز با سیاوش جنگ را به خوبی پیش برد. تورانیان از ایران زمین بیرون شدند. اکنون جنگ از دفاع به حمله عوض شد. سپاه ایران می‌باید که وارد خاک توران شود. در این میان فرستادگان افراسیاب رسیدند. افراسیاب درخواست سازش داشت. سیاوش پذیرفت. برای پایان دادن به جنگ، خبر به پدر رساند. کیکاوس از پیشنهاد سیاوش برآشفت. او را از فرماندهی بر کنار کرد. دیگری را جانشین کرد و فرمان به ادامه‌ی جنگ داد. سیاوش پیشنهاد صلح را از فرمان پدر بهتر دید. از ایران بیرون شد و با سوارانی چند به توران پناه برد.

    سیاوش با این کار در پی آن بود که فرصتی برای رسیدن به هدف بزرگش بیابد. هدف این بود نگذارد خونی که آمیخته از دو کشور در وجودش بود، بیهوده بر زمین ریزد. از این رو بایسته بود که ایران و توران سازش کنند. چون پیشنهادش را نپذیرفتند، او از پدر کناره گرفته و برای پیگیری پیشنهادش به افراسیاب پناهنده شد. سیاوش که به توران گذشت، در نامه‌ای به پدر هدفش را چنین بیان می‌کند:

    «من به این جوانی خرد خود را پاس داشتم. خود بر نفسم چیره شدم. حرم شهریار نخستین اندوه را بر من آورد. ناچار به گذشتن از آتش وادار شدم. از این حال نیز رسته و به جنگ پرداختم. پیروز شدم. سرانجام سازش کردم. سازشی که دو جهان از آن شاد شوند. اما قلب شاه به سنگ مبدل شد.»

    نیــــامد ز مــن هیــچ کــاری پسند

    گشــــادن همـــان و همان نیز بنـــد

    چو چشمش ز دیدار من گشت سیر

    بر سیــــر گشتــــه نباشــــم دلیــــر

    افراسیاب به خواب سیاوش را دیده بود. خواب سنجان به او گفته بودند که اگر با این جوان ستیز کند یا او به دستش جان دهد، تاج و تختش پایمال می‌شود، توران ویرانه می‌گردد و خون جهان را فرامی‌گیرد. از این رو افراسیاب می‌خواست دل سیاوش را با خود همراه سازد. سیاوش نیز افراسیاب را دوست می‌داشت. می‌خواست با توران رشته‌ها ببندد تا به هدفش برسد. از این رو به پیشنهاد پدرانه سردار پیران با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد.

    افراسیاب یکی از زیباترین بخش‌های توران را برای آسایش و زندگی دامادش برگزید. سیاوش در آن جا بنایی مناسب با روحیه‌ی صلح طلبش آفرید. این بنا شاهکار جامعی از زیبایی‌های دو جهان بود. شاهنامه این بنا را که «سیاوش گرد» نام داشت، چنین توصیف می‌کند:

    نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

    همــــه جای شادی و آرام خورد

    نه بینی در آن شهـــر بیمــار کس

    یکی بوستان از بهشت است و بس

    همــه آب‌ها روشن و خوش گوار

    همیشه بر و بــوم او چـــون بهـــار

    سردار پیران که برای گردآوری باج از دنیا به دستور افراسیاب بیرون آمده بود، بازگشته و میان گزارشات خود از «سیاوش گرد» گفت:

    سیــاوش یکی جایگه ساخت نغز

    پسنــدیده‌ی مـــردم پــــاک مغز

    یکـــی شهر دیــدم که اندر زمین

    نه بیند چنان کس به توران زمین

    روز نیمی از شبانه روز است و نیمی دیگر شب. نیمی از ماه تاریک است و نیمی روشن. نیمی از سال سرد است و نیمی گرم. جهان از آغاز آفرینش صحنه‌ی نبرد دو نقطه‌ی رودررو، دو نیروی دشمن بوده است. گذشته بشر معمولاً سرگذشت این دو و ماجرای نبردشان است.

    هم چنان که در هر چیز طبیعت، دو گانگی هست، گذران زمان نیز از آن در امان نیست. این دو گانگی به ویژه در دین زیبای ایرانی (زرتشتی) آشکار است: در برابر هر هرمزد یک اهریمن است. اینان همواره در ستیزند. برتری گاه از آن این است و گاه آن. تا جهان هست ستیز خواهد بود.

    فلسفه تاریخی فردوسی از سر تا پا بیان این دو گانگی میان هرمزد و اهریمن است. پندی که او در دهان رستم پهلوان نهاده است،

    چنیـــن است رســـم ســـرای درشــت

    گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

    در هر صفحه‌ی شاهنامه، در هر زمانی که سر پر سودای پهلوانی از عرش بلند به فرش پست می‌رسد، تکرار می‌شود. وقتی می‌گوید «چنین است» سرنوشت حتمی دوران و آسمان را رقم می‌خورد.

    این فلسفه تنها در ماجرای رستم و «دیو سپید» شاهنامه نیست بلکه در مفیتسوفل و فائوست از آثار گوته شاعر نامی آلمان دیده می‌شود.

    سیاوش سرشار از اندیشه‌های مهرآمیز، بسان فائوست فرشته‌ای است که می‌خواهد جهان را بهشتی کند اما در برابر، گرسیوز در نقش مفیستوفل با نیات شیطانی‌اش ایستاده است. او رهبری یک «شاهزاده‌ی ایرانی مهاجر» را بر سرداران توران برنمی‌تابد. از سیاوش به افراسیاب بد می‌گوید:

    فـــرستاده آمـــد ز کاوس شاه

    نهانی به نزدیک او چنــــد گاه

    ز روم و ز چین نیزش آمد پیام

    همــی یاد کاوس گیرد به جام

    تبهکار ترسوست. اگر این واژگونه بخوانی، ترسو تبهکار است. این کار از ترس گرامیداشت افراسیاب بر سیاوش بود. ضرب المثل «حادثه از آن ترسوست» مشهور می‌باشد. گرسیوز مانند یاغو از قهرمانان شکسپیر به وسوسه کردن افراسیاب که طبیعتی چون اوتللو داشت، پرداخت. گرسیوز توانست با این سخن چینی‌ها افراسیاب را از راه به در کند. حال آن که پیش‌تر افراسیاب از سردار پیران نزدیک‌ترین و معتبرترین سردارش شنیده بود که:

    بدین زیب و آیین که داماد تست

    به خوبــی به کـــام دل شاد تست

    و چقدر افراسیاب از این گفته شادمان و آسوده بود.

    توطئه‌ی دستمال یاغو را می‌دانید. افراسیاب و سیاوش نیز قربانی این نیرنگ گرسیوز نابکار شدند. افراسیاب به ناگاه لشکر کشید. سپاه برآراست و «سیاوش گرد» را به تندی در میان گرفت. سیاوش و یارانش در میان سپاهیان گرفتار محاصره شدند. سیاوش خود سرنوشت و سرانجامش را پیش بینی کرده بود که:

    چــــو خرم شود جای آراسته

    پدید آید از هر سویی خواسته

    نباید مـــرا شاد بـــودن بســی

    نشنیـــد برین کاخ دیگر کسی

    با چنین حسی چون شنید که افراسیاب سپاه آراسته و آماده نبرد است، تصمیم به فرار گرفت اما نگریخت. همه‌ی راه‌ها را بسته یافت در چنین حالی خود را به تقدیر سپرد. یاران وفادارش خواستند تا ایستادگی کنند، اما

    چگفت آن خردمند با رأی و هوش

    کـــه با اختـــر بد بمردی مــکوش

    سیاوش با افراسیاب رو به رو آمد و گفت:

    چرا جنگجـــو آمـــدی با سپاه

    چرا کشت خواهی مرا بی گناه

    خواست افراسیاب را از آرام نماید اما گرسیوز نابکار فرصت نداد و شیطان صفتانه سیاوش را خطاب کرد وگفت:

    گـــر ایدر چنین بی‌گناه آمدی

    چـــرا با زره نزد شـــــاه آمدی

    پذیره شدن زین نشان راه نیست

    کمـــان و زه هدیه‌ی شاه نیست

    دیگر همه چیز به پایان بود. قلب افراسیاب از مهر خالی شده و نیرنگ گرسیوز خردش را گوشه نشین کرده بود. او گفته مؤبدان را فراموش کرد:

    اگـــر با سیاوش کند شــاه جنگ

    چو دیبه شود روی گیتی به رنگ

    وگـر او شود کشته بر دست شاه

    به توران نماند سر و تخت و گاه

    سرازیــــر آشوب گـــردد زمین

    ز بهــــر سیاوش بجنــگ و بکین

    خشم چشمان افراسیاب را بسته بود. به جلاد دستور داد سر هم چون «بت آذری» سیاوش را از تن جدا کنند. در این لحظه‌ی ترسناک، فرنگیس دختر افراسیاب آمد. دلسوخته حکایت از بی‌گناهی سیاوش کرد. از پدر خواهش نمود. خواست تا سیاوش بخشیده گردد. اما با این خواهش‌ها او کاری از پیش نبرد. کم مانده بود که خود نیز کشته شود. تنها با خواهش برخی ندیمگان مجازات مرگ او به زندان تغییر یافت.

    کار جلاد را سرداری به نام کرو انجام می‌داد. این شخص در یک همآوردی، از سیاوش شکست خورده بود. اکنون خواستار بود که در این فرصت گرانبها سیاوش را بکشد. چون خنجر انتقام کرو با کینه‌ای تلخ، بر گردن بی‌گناه سیاوش رفت، آن ستمدیده بزرگ صلح ایران و توران در پایان گفت:

    از ایران و توران برآیـد خروش

    جهانی ز خون من آید به جوش

    تماس با نویسنده:

    shahmarasi@yahoo.com

    پی نوشتها:

    ۱ . گریلوف نویسندة روسی در داستانی که به سبک لافونتن نوشته، دعوای دو کودک گردو یافته را بیان می‌کند. کودکی دیدن گردو و دیگری برداشتن آن را ادعا کرده و کم مانده بود که غوغایی رخ دهد. سرانجام رهگذری را به قضاوت فراخواندند. رهگذر گردو را شکافت، نیمی از پوست آن را به یکی و نیم دیگر را به کودک دوم داد. خود نیز گردو را خورده و به غائله پایان داد.

    ۲ . به روایت افسانه‌ها، در ایران قدیم که به آتش مقدس ایمان داشتند، عادت بر آن بود که متهمان را از آتش مقدس بگذرانند. اگر متهم بی‌گناه بود، آتش را با او کاری نبود.

    ۳ . وزیر افراسیاب.

    منبع:سایت باشگاه اندیشه-نوشته آقای پرویز شاهمرسی

    کلمات کلیدی : ” آب” + “آتش” + “آتش مقدس” + “آفرینش” + “اتر” + “ازدواج” + “اساطیر” + “اسطوره” + “افراسیاب” + “افسانه” + “اهریمن” + “اکد” + “ایران” + “تراژدی” + “ترک” + “تور” + “توران” + “توس” + “جهان” + “حرم” + “داستان” + “دین” + “رستم” + “زرتشت” + “زن” + “زنان” + “سرنوشت” + “سوگ سیاوش” + “سیاوش” + “شاهنامه” + “طبیعت” + “عشق” + “فردوسی” + “فردوسی” + “فرنگیس” + “قهرمان” + “مانی” + “مرگ” + “موی” + “نماد” + “هرمزد” + “هند” + “وستا” + “پادشاه” + “پهلوان” + “گوت”

    ۴ دیدگاه »
    arya گفته است :

    ۹م فروردین، ۱۳۸۹ در ۰۸:۳۰
    خیلی عالی بود
    فقط در سطر دوم بیت دوم شعر فردوسی کلمه خداوند اشتباهاً خوداوند نوشته شده .

    [پاسخ]
    بابک رحمانی پاک گفته است :

    ۱۲م فروردین، ۱۳۸۹ در ۱۶:۰۷
    مطالب آموزنده هستند اما سطح علمی را سنگین تر نمایید…..mer30

    [پاسخ]
    nima rezvan گفته است :

    ۱۳م فروردین، ۱۳۸۹ در ۱۹:۱۹
    Thank a lot for ur favorit
    I enjoyed very much

    [پاسخ]
    شیدا گفته است :

    ۲۱م آبان، ۱۳۹۰ (۲ weeks ago) در ۲۳:۲۳
    سلام وب زیبایی داری ممنون
    منتظرتم
    بای………….

    [پاسخ]

    اندیشه خود را به یادگار بگذارید
    - لطفاً به صورت پارسی بنویسید
    - برای تماس با مدیریت به “صفحه تماس” بروید
    - برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به “انجمن گفتگو” رفته و بگو مگو کنید
    نام (لازم)

    ایمیل (پنهان می‌شود) (لازم)

    وبلاگ

    انصراف

    [پاسخ]

    امیرحسین رمضانی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۷م, ۱۳۹۰ ۱۳:۵۳:

    خاک تو سرت این چیه نوشتی؟

    [پاسخ]

  8. سارا گفته است :

    وبلاگتون قشنگه فقط سعی کنین مطالب زیباتری داشته باشین.***…

    [پاسخ]

    امیرحسین رمضانی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۷م, ۱۳۹۰ ۱۳:۵۶:

    دمت گرم . ای ول

    [پاسخ]

  9. سیاوش گفته است :

    اسم من سیاوش است . ۱۲ سال دارم . به خودم میبالم که نامی چو ن سیاوش دارم که زاینده ی این نام فردوسی شاعری بلند مرتبه است .

    خوش حالم از این که کسانی مثل شما به این نام و این داستان ارزش گذاشته و وبلاگی این چنین ساخته اید .

    [پاسخ]

  10. omid گفته است :

    با سلام و تشکر از وبلاگ خوبتان سئوالی مبنی بر اینکه نام فرزند سیاوش چه بود داشتم اگر لطف کنید و جواب را برای من ارسال کنید ممنون می شوم .

    [پاسخ]

    حامد منوچهری کوشا پاسخ در تاريخ بهمن ۹م, ۱۳۹۰ ۱۲:۱۲:

    سلام. فرزند سیاوش و فرنگیس “کیخسرو” و فرزند سیاوش و جریره “فرود” نام دارد.

    [پاسخ]

  11. امیرحسین رمضانی گفته است :

    خلاصه ی داستان را کوتاه تر کنید لطفا

    [پاسخ]

  12. رسول گفته است :

    بی سواد یه بی سواد زده !

    favor درست هست !

    به معنی لطف !

    [پاسخ]

  13. کمال عالی پور گفته است :

    با سلام
    یکی از نقاشان بنام قهوه خانه ای در حین ساختن دو پرده اشک میریخت. یکی پرده واقعه عاشورا و دیگری داستان سیاوش !!
    و میگفت سیاوش شهید شاهنامه است

    [پاسخ]

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت پارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

تمامی حقوق این تارنما - محتوا و پوسته - متعلق به "تاریخ ما" می باشد
استفاده از نگاره های "تاریخ ما" تنها با پیوست لینک، ذکر نام نگارنده و عنوان تارنما مجاز است.
All Rights Reserved 2006 - 2011